در شهر چه خبر؟
جمعه ۱٩ بهمن ۱۳۸٦
دربست ... نظرات() 

-         میدان تجریش اول خیابان ولی عصر 5/9 شب منتظر تاکسی

-         هوا سرد است. مسافر کمی زیاد. تاکسی و ماشین های مسافر برهم کم نیستند.

-         آنها به مسافران نزدیک می شوند بطوریکه صدای آنها را بشنوند. اما آرام آرام دور می شوند. کمتر کسی را سوار می کنند. بیشتر شبیه اینست که سان می بینند.

-         من با خانواده می گویم در بست.

-         ماشین ها ترمز میکنند و کمی صبر. مثل اینکه لغتی دوست داشتنی را بکار برده ام.

-         ولی ظاهرا هنوز هم موضوع برایشان دلچسب نیست. بقولی همراه با اسم دلخواه آنها باید نام فامیلش را هم ذکر کرد. نام فامیل مبلغ دربستی است.

-         نام های فامیل ظاهرا دلخواه آنها نیست  مبلغی بالایی را انتظار دارند. وقتی آنرا نمی شنوند. بعضی با خونسردی بعضی با تکبر و بعضی با ناراحتی و طلبکاری دور می شوند. تاکسی و شخصی فرق نمیکند گاهی تاکسی ها بیرحم تر هستند.

-         من تجربه قبلی دارم. صبر می کنم اگر تا وقتی تحمل سرما را دارم  آدم با انصافی نبود با این آقایان معامله کنم.

-         درست وقتی است که نزدیک به پایان تحملم است. پیکان تاکسی نزدیک میشود. با 75 درصد نا امیدی دربستی ومسیرم را تکرار میکنم. بدون پرسیدن مبلغ میگوید سوار شید.

-         می گویم کرایه چقدر می گوید هرچه دادید.

-          می خواهم مشخص باشد دو باره می گویم چقدر می گیری دوباره میگوید هرچه دادی!

-         حسب تجربیات قبلی نگرانم. چون گاهی این برخورد های در نظر اول سخاوتمندانه در آخر کار بیش از آن آدمهای زیاده خواه ولی رک گو هزینه داشته است.

-         اما چاره ای نیست بهتر است این ریسک را هم بکنم و سوار می شویم.

-         بین راه چند بار دیگر هم از راننده می پرسم آخرش چقدر باید بدهیم. و اینکه جنگ اول به از صلح آخر است!

-         راننده تاکسی با همان آرامش و خونسردی و یسادگی می گوید هرچه دادید.

-         به مقصد می رسیم از ماشین پیاده می شویم. میگویم خیلی ممنون ومی پرسم چقدر تقدیم کنم. با همان خونسردی می گوید هرچه دادید. از من اصرار و از او تکرار هرچه دادید.

-         مبلغی کمی بیش از کرایه معمول می دهم و می گویم این کافیست. بدون شمردن دقیق آنرا توی داشبورد می گذارد و می گوید :

-         خدا برکت! 

-