در شهر چه خبر؟
پنجشنبه ٢۸ تیر ۱۳۸٦
امدادخودرو! ... نظرات() 

 

امدادخودرو!

 

Ø      (توجه: ماجرا یکی دو ماه قبل از سهمیه بندی بنزین است)

Ø      ساعت نه شب، وسط بزرگراه در باند سبقت ماشین شروع به ریپ زدن می کند. آنقدر شلوغ است که فرصت اینکه به لاین کنار بزرگراه بیایی نیست.  سرعت ماشین کم می شود و من با اضطراب و نگرانی فلاشر را میزنم. ماشین های پشت سر نمیدانند چه خبر است بوق میزنند و ناراضی اند. پس از دقایق کوتاهی بالاخره ماشین متوقف میشود.

 

Ø       با احتیاط شبرنگی را با فاصله عقب ماشین میگذارم، خانواده را به کنار بزرگراه هدایت میکنم و خودم دوباره برمیگردم پهلوی ماشین. هر آن خطر تصادف می رود.

 

 

 

Ø      طی ده دقیقه دو سه ماشین راهنمایی ورانندگی هم میگذرد. بدون نگاه داشتن فقط بلندگو با تحکم میگویدسواری بکش کنار راه را بند آورده ای. کنار کشیدن ماشین از خط سبقت یکنفره بنظرم مثل خود کشی می ماند خصوصا اینکه کمی سر بالایی هم هست.

 

Ø      امدادخورو را از 118 میگیرم. چند تا شماره می دهد. به آنها زنگ می زنم. بعضی نیستند و بعضی با حوصله الاعات کامل می پرسند: مشکل ماشین دقیقا چیست؟ ابتدا چطوری شروع شد؟ سابقه قبلی دارد؟!!! من که هر آن خطر تصادف از بیخ گوشم میگذرد سعی میکنم با خونسردی چیزهایی را که میدانم توضیح دهم. بعضی ها میگویند منتظر باش تا بیائیم

 

Ø      خانواده را که مهمانی و شام دعوت بوده اند با یک سواری راهی میکنم.

 

............................................................................

 

 

Ø       وانت نیسان جرثقیل داری کنار بزرگراه می ایستد. راننده جوان 25 ساله ای بنظر میرسد. میگویم امدادخودرو هستی. می گوید بله.

Ø       ماشینم را می بندد به جرثقیل اش. از وسط بزرگراه می آییم بیرون و خوشبختانه 300 - 400 متر آنطرف تر انتهای اتوبان است و متوقف میشود.

Ø      میگوید: خب کجا میخواهی بروی؟ من یک آشنای تعمیر کار دارم جاده دماوند! از جایی که هستیم تا جاده دماوند خیلی دور و پیشنهاد غیر طبیعی بنظر می رسد.

Ø      میگویم تعمیرگاه سایپا ست یا ایران خودرو یا غیره؟

Ø      می گوید: تعمیر گاه همه چیز!

Ø      میگویم ممنون آنجا خیلی دور است و همین اطراف هم باید تعمیرگاه باشد.

Ø      ظاهرا بهش بر می خورد. میگوید نمیدانم هرکاری میخواهی بکن! من جای دیگری را بلد نیستم.

..............................................................................

 

  • فکر میکنم با این آقا معامله مان نمی شود. میگویم آقا الان که شب است همین نزدیکی ها منزل اقوام است ماشین را ببریم آنجا و صبح دوباره می برم تعمیر گاه. ضمنا چقدر باید پرداخت کنم.

  • میگوید 50 هزارتومان می شود. میگویم نرخش همین است؟ راه زیادی نیست. میگوید عمو جان فقط ماشین ات روی جرثقیل برود سی هزار تومان میشود. میگویم شما جدول نرخهایتان هست نشان بدهید و آیا فاکتور میدهی؟اصلا شما از کدام امدادخورد هستی؟ میگوید نرخها در دفتر است باید ماشین را ببریم آنجا و نرخها  هم آنجاست. میگویم الان هستند میگوید نه شما باید پول ما را بدهی آدرس می دهم بعدا بیا فاکتور بگیر؟ الان کسی دفتر نیست!

 

  • میگویم اصلا شما کارت شناسایی داری که متعلق به کدام امدادخودرو هستی؟ میگوید نه. میگویم گواهینامه ای چیزی یااصلا کارت ماشین ات که اقلا ببینم وبدانم شما اسمت چیست و آدرسی که میگویی شرکت هست را مطمئن شوم. با پرخاش و بی ادبی و قلدری میگوید آقا پولت را بده! میگویم میدهم فقط یک فاکتور ناقابل میخواهم. میگوید ندارم.

 

  • وقت یسرعت می گذرد. میگویم من کار دارم وشما هم به کار دیگری برسی کمی تخفیف بده 50 تومان خیلی زیاد است اصلا میخواهی همین جا ماشین را پیاده کن 400 متر راه آمده ای. میگوید 40 هزار تومان باید بدهی!

 

  • از یک دنده گی اش و اینکه هیچ مدرک یا فاکتور یا آدرس درست و حسابی هم به من نمیخواهد بدهد ناراحت می شوم. میگویم بهتر است بگذاریم پلیس راهنمایی قضاوت کند.

 

  • همانطور که توی ماشین نشسته است با بی ادبی میگوید هر کار میخواهی بکن تا پول من را ندهی ماشیت ات را از جرثقیل پایین نمیگذارم.

 

  • .............................................................

 

  • چشمم به ماشین راهنمایی ورانندگی که نزدیک ما ایستاده می افتد و با خوشحالی پیش آنها می روم.

 

  • سلام جناب سروان خسته نباشید (دونفر عقب، راننده و یک نفر هم جلو نشسته و همه لباس فرم دارند. در حال خوردن ساندویچ هستند. ظاهرا شامشان را حین کار میخورند)

 

  • سلام 

 

  • موضوع را میگویم. میگوید زیاد میگیرد اما به ما مربوط نیست میتونی به کلانتری زنگ بزنی! یا 110 ضمنا باهاش کنار بیا بهتر است.

 

  • میگویم مشکل ایشان هستند که اصلا حرف خودش را می زند، کوتاه هم نمی آید و هیچ فاکتور و مدرکی هم نمیدهد. ظاهرا حتی گواهینامه هم همراهش نیست.

 

  • همینطور که به ساندویچ گاز می زند خیلی محکم میگوید گفتم که کار ما نیست به 110 زنگ بزن

 

  • ==============================

 

  • به 110 زنگ میزنم! میگوید باشد باش تا بیاییم

 

  • یک ربع بعد خبری نیست.

 

  • جناب سروان که شامش را خورده مثل اینکه دلش به حال من سوخته می آید نزدیک ما و به راننده می گوید اختلافت چیست. 40 هزار تومان برای 400 متر که نرخش نیست. تا مقصد ایشان هم از اینجا 15 تومان می شود خیلی زیاد 20 تا 25 هزارتومان.

 

  • راننده بدون اینکه پیاده شود میگوید نخیر نرخ شرکت مابیشتر است.

 

  • جناب سروان میگوید کدام شرکت؟ من اکثر آنها را می شناسم

 

  • میگوید ریسم مصطفی است با شرکت حاجی (شبیه) توکل (یا اتو توکل) کار میکند.

 

  • جناب سروان میگوید آنها را می شناسم شرکت باربری دارند. شماره اش را بگیر تا صحبت کنم.

 

  • راننده میگوید الان نیست و شماره ندارم.

 

  • جناب سروان مثل اینکه نمیتواند یا نمیخواهد بیشتر درگیر شود میگوید باهمدیگر کنار بیایید و می رود.

 

  • راننده ظاهرا گستاخ تر شده میگوید 50 تومان را بده برویم کار داریم. میگویم باشد ولی کمی تخفیف بده یا اقلا فاکتور 50 هزارتومان را بده من بعدا بتوانم پیگیری کنم. داد و بیداد راه میاندازد و تهدید به زدو خورد میکند!

 

  •  میگویم باشد بگذار 110 می آید و قضاوت میکند.

 

  • تا دوازده شب چندین بار به 110 زنگ میزنم هربار موضوع را سوال میکند و آدرس می پرسد و من جواب می دهم و می گویم این آقا هر آن ممکن است زدو خورد راه بیاندازد و هیچ مدرکی هم نشان نمیدهد.

 

  • بالاخره ساعت نزدیک یک بامداد ماشین پلیس را آنطرف چها راه میبینم و بطرفش می دوم. با تندی و سرعت میگوید چی شده کارت چیه؟ سعی میکنم برای اینکه وقتش را نگیرم سریع موضوع را بگویم: این آقا نرخ خیلی زیادی می خواهد برای 400 متر حمل با جرثقیل 50هزار تومان اصلا هیچ مدرکی هم ندارد.

 

  • میگوید راننده را صدا بزن بیاید و تو هم باید باهاش کنار بیایی میگویم جناب سروان من حاضرم هر چی بگوید بدهم فقط یک فاکتور و یا آدرس معتبر برای پیگیری بعدی به من بدهد. ایشان هیچ مدرکی همراهش نیست. اصلا انگار نمی شنود. با خودم فکر میکنم پلیس گاهی جلوی ماشین را میگیرد و کارت ماشین، گواهینامه و همه چیز را میخواهد. اگر یکی اش نباشد بلافاصله جریمه و تهدید به پارکینگ و غیره حالا یکی نیست به این آقای راننده بگوید اصلا با چه مجوز یک وانت جرثقیل دار برداشته ای و بدون هیچ مدرکی حتی مدرک مالکیت خورو توی خیابان های پایتخت جمهوری اسلامی دار کار میکنی آنهم با هر نرخی که خودت میخواهی و بدون هیچ رسیدی؟

 

  • این فکر ها مثل برق از سرم میگذرد و گیجم میکند. به سرعت سعی میکنم همه چیز را فراموش کنم و به سمت راننده میروم و میگویم پلیس آمده است و میگوید خب بگو بیاید اینجا! میگویم شوخی نمیکنم 110 اسن از کلانتری. میگوید هر کی باشد. می گویم باشد باش تا بگویم آنها بیایند!

 

  • بطرف ماشین پلیس میروم و ماجرا را میگویم. جناب سروان میگوید برو بیارش ما کار داریم. در همین حین میبینم که راننده سلانه سلانه می آید. ظاهرا از پلیس و اینها هم ترسی ندارد برایش عادی است. با بی حالی سلام میکند. افسر می گوید باهاش کنار بیا و به منهم میگوید(تقریبا تشر می زند) تو هم همینطور. اصلا به راننده نمیگوید مدرک کار خود را بده، از کدام شرکت هستی؟ و یا حداقل گواهینامه داری یا نه  و یا کارت ماشین یا اینکه چرا فاکتور همراهت نیست؟

 

  • راننده میگوید 35 تومان میگیرم از اول هم همین راگفتم.

 

  • پلیس میگوید بروید دنبال کارتان و با سرعت میرود.

 

  • ...............................................................

 

v     راننده با عصبانیت طی 5 دقیقه با سرعت هرچه تمام تر ماشین را نعش کش میکند. ماشین من مثل دنباله بادبادکی پشت وانت جرثقیل دار تاب میخورد و به چپ و راست می رود طوری که هر آن منتظرم موتورش روی زمین بریزد و چرخهایش در بیاید.

v     ساعت 1و نیم بامداد ماشین وسط کوچه ای رها میشود و راننده پولش را می گیرد و می رود.