در شهر چه خبر؟
سه‌شنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸۸
فضای انتخابات: ابرها در گذرند! ... نظرات() 

ß      ابرهای پنبه ای  آسمان را یکدست پوشانده اند. هوا ی بعد اظهر ملایم ودلنشین است. آرام در سایه و آفتاب قدم میزنم.

ß      اتوبوسی زرد رنگ پر از پسران و دختران جوان از کنارم میگذرد. دخترها در عقب و پسر ها در جلو نوارهای سبز را از پنجره بیرون آورده اند و تکان میدهند. انگار تازه کارند و کمی از کارشان مطمئن نیستند. باصدایی نه چندان بلند از موسوی حمایت می کنند.از دور همهمه و صدای جمعیت بگوش می رسد. همهمهُ انتخاباتی دیگر موزیک متن این روزهاست.

ß      در حال خودم سیروسفر میکنم و قدم میزنم. یکباره از روبرو صداهای فریادی بلندتر بگوش میرسد. از موزیک متن فراتر است. زنی با مردی در پیاده رو درگیر است. بیشتر از در گیری.  بزن بزن است. زن فریاد میزند و حمله میکند. روسریش پائین افتاده. لنگه کفش پاشنه بلند میخی اش را در میآورد و می کوبد به پیشانی مرد. مرد هم لگدی نثار وی میکند. روی پیشانی اش زخم بزرگ تازه ای  جوانه میزند. مردم جمع شده اند. زن ومرد. اما کسی پا جلو نمیگذارد. منتظرند ببینند صحنه بعدی چیست. به پاشنه ده سانتی لنگه کفش هم که نگاه میکنم هوس واسطه شدن را فراموش میکنم. حالا دیگر چون ابر از آنها گذشته ام و صدایشان دور شده است. سنی بیش از چهل و پنج دارند.  فکر میکنم خوشیشان را و جوانیشان را کرده اند.

ß       مردی با لباس ورزشی و دیگری با لباس معمولی مشغول ورزشند. راهپیمائی تند. آنها هم دعوا را دیده اند.  ورزششان را ادامه میدهند و در رابطه با سنگینی و شدت ضربه لنگه کفش به توافق میرسند. کمی جلوتر کاوشگر مخازن زباله شهرداری با حوصله وخونسردی کارش را میکند. ولی من هنوز فکر میکنم چرا دولت از نخبه ها استفاده نکرده تا پاشنه های کفش خانمها را از جنسی بسازند که انعطاف پذیر باشه و مثل ابر سبک. خدا رو خوش نمیاد این پاشنه های میخی و این پیشانی آقایان. بقول فردوسی پور چه میکنه این پاشنه ها!

ß      حالا دیگر سر چها راهم. اینجا امواج انتخاب شلوغتر است. سبزها  یک طرف و قرمزها در اطراف. ظاهرا پراکنده. ازبینشان رد میشوم. نگاهشان کنجکاو است و دنبال علامتی در من میگردند تا رنگ انتخاباتیم را تشخیص دهند. اما من فقط خوشحالی سبکی دارم و لبخند میزنم. طوری که خسته شان میکند و بکار خود برمیگردند. ماشینها هم در هم میلولند. پیامکی تازه رسیده را باز میکنم: احمدی نژاد بغض فرو خفته یک ملت! دختر و پسری تنگ هم چسبیده و متحد شده اند. با مچ بند های سبز از چهار راه عبور میکنند. تیپ و لباسشان مرا یاد فیلمهای هندی می اندازد. موسوی پشت تی شرت مرد لبخند میزند. دخترک خودش را بیشتر به مرد میچسباند و چراغ قرمز عابر پیاده را عبور میکنند. انگار از حالا تا روز انتخابات برای آنها روز والنتاین است. خدا پدر موسوی را بیامرزد. عکس بزرگ رضائی در نسیم تکان میخورد. انگشت بدهان در حال تفکر است.

ß      چون ابر سبک در راهم. میچپم عقب پرایدی. با بقیه سه نفرعقبیم. سربازی که جلو نشسته شکوه میکند. توی این شلوغی مسافرکش قبلی  صد تومان کرایه را بیشتر به او گفته و او سوار نشده. ناراحتی اش را حالا می گوید: آقا صد تومان ارزشی ندارد اما مهم اینه که پول زور دادن سخت است حتی یک ریال

ß      پراید مسافر کش نوار سبز بخودش آویزان دارد. یک دستش را با نوار سبزاز ماشین بیرون داده و با سرعت می رود. چند تا ویراژ که میده کمی هول ورم میدارد. این سرعت برای پراید پوست پیازی زیاد است. موتور سوار سبز پوشی هم به پراید که می رسه توی اون سرعت یه حال و ویراژی میده. میخواهم بگم بابا تورو جون موسوی اقلا احترام اونو نگهدار. اگه کسی فحش بده اونم بی نصیب نمیگذاره. احترام رنگ سبز رو داشته باش. به قیافه اش نگاه میکنم توی حال خودشه.  طوری که از گفتنم پشیمان میشم. فعلا شکیبائی ام سرریز نشده.

ß      بالاخره به مقصد میرسم. راننده خیلی مودب تعارف میکنه قابلی نداره. من تشکرو تعجب می کنم. کرایه رو میدم و پیاده میشم. توی محل در لابلای نسیم می خزم. کبابی محل عکس احمدی  رو  زده . تعویض روغنی و لوازم یدکی عکس کروبی. بچه های محل توی پارک مشغول فوتبالند. پارکبان هم چمن ها  رو خیس آب کرده تا جوونا و بزرگترا اونا رو لگدمال نکنن.

ß      سر بزنگاه ماشین احمدی نژاد به ماشین میر حسین میرسه. مثل فیلمای گانگستری می ایستند و لبخندی به هم میزنند. موسوی میگه: دلاور هسته ای بیا بشین خسته ای. احمدی لبخندی می زنه میگه: حیا کن این پارک رو  رها کن. سکوت و دلهره حکمفرماست. بالاخره دستشان را از پنجره بیرون میکنند. نه اسلحه نیست و شلیک هم نمیکنند. سی دی ها رد و بدل می شه. و بلافاصله دو تایی سی دی های هم دیگر رو مثل جناق میشکنند و صحنه رو ترک می کنن.

ß      در ابرها فکر میکنم کی میگه نرخ بیکاری بالاست. ظاهرا همه سرکارند. توی این دوران رکود، سرکاری رو به خارج هم صادر کرده ایم!

ß      ............ ........ ...... ....... .................و .. این داستان ....ادامه دارد..

ß