در شهر چه خبر؟
جمعه ٢٩ خرداد ۱۳۸۸
پرستار استاندارد ... نظرات() 

این داستان پرستار استاندارد در اتاق شماره 10

s     از آسانسور که بیرون میآیی می پیچی دست راست. از در شیشه ای داخل می شوی و حالا دست چپت استیشن یا ایستگاه پرستاری بخش است. دست راستت یک راهروی طولانی بعرض 2 متر.

s     اتاقهای بخش، سمت راست قرار دارند  تا آخر راهرو

s      بخش زنان و زایمان است . یکی از بستگان نزدیکم عمل داشته و سر صبح بهاری دیدنش می روم. گفته اند در اتاق شماره 10 بستری است.

s     ....

s     خانم مریضی زیر بغلش را گرفته اند از مقابلم می آید به سمت استیشن می رود. پشت سرم پرستاری در  سینی چرخدار داروها و لوازم دیگر را برای بیماران می آورد. اینجا هم ترافیک نسبتا سنگین ولی در حال حرکتی گزارش می شود.

s     من شماره اتاقها را نگاه می کنم از استیشن دور میشوم و به سمت انتهای راهرو می روم.

s     دارم نا امید می شوم که پیدا میکنم: آخرین اتاق و در انتهای راهرو است. انتهای راهرو هم بسته است. یعنی برای خروج همین مسیر را باید تا آسانسور برگردم. 40 پنجاه متری می شود. چیزی که من توجهی ندارم.

s     .... وارد اتاق می شوم.

s     سلام و حال و احوال. راضی به زحمت نبودم که بیایی و من: روبوسی و چند تا آبمیوه و کمپوت را روی میز بیمار می گذارم.

s     اتاق بزرگی است و سه تا مریض در آن هستند و هریک هم یک همراه یا مهمان که چند دقیقه ای فرصت ملاقات دارند. وقت اصلی ملاقات بعد اظهر است. اتاقش نسبتا بزرگ است.

s     بیماری را تازه از اتاق عمل آورده اند. بهوش آمده است. پرستار به شوهرش سفارش می کند  ظاهرا مشکل خاصی دارد و می گوید اگر اتفاقی افتاد بلافاصله خبر دهد. و می رود. سرم به دست بیمار وصل است.

s     دو سه دقیقه نگذشته حال بیمار بد شده است. ظاهرا درد هم دارد. شوهرش دستپاچه شده تا می آید به خودش بیاید زن فریادی می کشد و بخود می پیچد طوری که نصف بدنش از تخت آویزان است که مرد می گیردش بین زمین و آسمان. در همین حال فریادی می کشد: پرستار...!!! من زنگ احضار پرستار را میزنم و بلافاصله از اتاق بیرون می آیم و از ته راهرو پرستاران را صدا می زنم.

s     از دور پرستاری را می بینم که با شتاب بسمت ما می دود. دوباره داخل اتاق می شوم. نمی دانم چه کمکی می توانم بکنم.

s     زن بیمار همینطور بین زمین و تخت آویزان و حالت نیمه تشنج دارد. مرد با کمک همراه بیمار دیگر سعی دارد دوباره او را روی تخت بگذارد.

s     بالاخره پرستاروارد اتاق می شود. حسابی دویده است و هول کرده. مرد لحظه ای خیالش راحت می شود. پرستار جوان، چاق و خوش تیپ نزدیک بیمار می شود تا کمک کند.اما از استیشن تا اینجا آنقدر تند دویده است که خودش نفسش بند آمده و تعادل ندارد. سرگیجه گرفته دمپایی اش از پایش درآمده میخواهد بخورد زمین. یکی می دود به او کمک کند.

s     مرد دیگر تحملش طاق شده و توی این شلوغی و در اوج ناراحتی و خیلی رک سر پرستارداد می کشد: کی تو را با این هیکل استخدام کرده؟!!! این چه هیکلی است برای پرستاری!!!؟

s     یک لحظه تعجب می کنم: این چه موقع گیر دادن به چاقی این خانم است. اصلا شاید اگر در موقعیت دیگری بود خانم پرستار جوابش را میداد که به تو چه مربوط . اما در این صحنه همه با مرد موافقندو شاید خود پرستار هم که حرفی برای گفتن ندارد. مرد درست می گوید.

s     خانم پرستار سیمای مهربانی دارد. چاقی اش هم در نگاه اول زیباترش می کند ولی شاید بهتر بود در موقع استخدام پیشبینی این لحظه حساس می شد و تست تکمیلی دو سرعت  50 مترسریع هم از ایشان می گرفتند.

s      

s     حتی اگر راهروی طولانی بخش هم استاندارد و کوتاه تر بود بنظرم این تست برای پرستاران لازم است!

s     .........................

s     میگویند: خردمندان از رویدادهای کوچک درسهای بزرگ می گیرند.

o       نمیدانم آنها که از رویدادهای بزرگ درسهای کوچکی هم نمیگیرند را چه بنامم

o        

o       صبح جمعه 29 خرداد ..... داستان بعدی "رضا موتوری"