در شهر چه خبر؟
چهارشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸۸
بازار طلا - امید به زندگی ... نظرات() 

*      بازار طلا - امید به زندگی

*      بازار طلا نسبتا شلوغ: بیشتر خانمها و کمی آقایان. جای رفت و آمد تنگ و فشرده است.

*      فردا روز پدر است. البته گمان نمیکنم این خانمها برای آقایان به بازار طلا آمده باشند.

*      شاید هم  یک جوراب، پیراهن و یا چیز دیگری برای پدر خریده اند و حالا نوبت خودشان است.

*      ...................

*      خانم دستبند طلا را روی دستش امتحان کرد. از زیر نور چراغ ها ی طلا فروش بیرون گرفت تا در نور عادی روز آنرا ببیند.  با دقت و حوصله براندازش کرد.  آنرا درآورد و به فروشنده گفت:

*      نه این کمی قدیمی است. مدل جدید تر بیار برام. یه کمی هم سنگینتر اشکالی نداره

*       

*      روی صندلی چرخدار نشسته بود. چادر معمولی مشکی سرش بود که رنگ و رویش هم کمی رفته بود.

*      پسرش هم آرام پشت صندلی چرخدار بالای سرش ایستاده بود: با سر و ضعی ساده ومعمولی

*      سن پسر بین 50 تا 60 سال میخورد.

*      ................

*       

*      فروشنده از اینکه سلیقه خانم مشتری را نتوانسته بود حدس بزند کمی از خودش ناراحت بود. جعبه دیگری از دستبندهای طلا را جلوی خانم گذاشت

*      پسر همچنان با خونسردی منتظر شد تا مادر طلاهای جدید را پسند کند.

*      .............

 

*      امید به زندگی در مادر و پسر موج میزند.

 .........................................................                                 ..................................................