در شهر چه خبر؟
چهارشنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸٩
احترام پیراهن مشکی ... نظرات() 

مجید پوشیدن پیراهن سیاه در محرم و روز 19 تا 21  ماه رمضون را خیلی دوست داشت. اگر این روزا سیاه نمیپوشید انگار یه چیزی کم داشت. چطور بگم دلش پرپرمیزد.

صبح روز 20 ماه رمضون بود. آماده می شد برا بیرون رفتن. با شوق سراغ پیرهن مشکی رفت. برداش که بپوشه و تنش کرد. اما یه لحظه صبر کرد:

امروز اتفاقا مصادف شده بود با روزی که بعد از چهار ماه دوندگی برای احقاق حقش باید میرفت سراغ طرفهای حساب و اختلاف و دعواش برای فیصله دادن و ختم غائله. خودش تنها میرفت.

جایی که می رفت و حریفاشم میشناخت. میدونست و دیده بود چطور دوره اش میکردند، تحت فشارش میگذاشتند تا موضوع رو بنفع خودشون خاتمه بدند. حرفه ای بازار بودند. گرچه وضعشون خوب بود اما برا یک قرون هم از هر روش و فشار ناجوانمردانه ای به طرفشان ابا نداشتند. اینو جزو حرفه ای بودنشون میدونستند. حتی دعوا و سربریدن حریفو اگه دستشون می رسید.

مجید هرچی فکر کرد دید با این حریفا هر چقدر هم سعی کنه احتمال اینکه اونم آلوده بشه خیلی زیاده.  حداقلش اینکه بالاخره یکی شنید، دو تا شنید، ده تا شنید آخرش اونم دهنش به بدی ممکنه وا بشه. خونه بدشم اینکه دست به یقه بشه و ...

این فکرا رو که کرد گفت یا علی وپیراهن سیاهو  از تنش کند؛ قربتن الی الله.

.-.-.-.-.-.-.-.-.-

اون روز مجید رفت سراغ حریفاش، همون طور که انتظار داشت وضعیت سختی پیش اومد. کار بجاهای باریک کشید. اما آخرش تموم شد. نه اون جور که کاملا دلخواهش بود از نظر حق ومنافعش. ولی بدم نشد. خدا رو شکر.

اما چیز دیگه ای که بعد به فکرش افتاد اینکه تعجب میکرد چقدر اون روز خونسرد بوده و مقاومت کرده . تحت فشار ناجوانمردانه حریفاشم از خط جوانمردی خارج نشده. یه چی دیگه هم اینکه حریفاش سرآخر از اینکه اون نه از حق و حقوقش کوتاه اومده بود و نه برا گرفتن حق و حقوقش از مرام جوانمردی خارج شده بود بهش احترام دیگه ای میذاشتن.

 

حالا یه قدم دیگه بالاتر رفته بود. گفت یا علی.