در شهر چه خبر؟
جمعه ۱٦ مهر ۱۳۸٩
روزه خواری در فرنگ! ... نظرات() 

از فروشگاه C&A بیرون میایم. 9.۴۵ صبح است. وسائلی که می خواهم را باید در فروشگاه دیگری هم جستجو کنم که ساعت 10 باز می کند. همینطور جلو درب ایستاده و مشغول فکرکردن هستم که صدای مردی که بلند بلند و به فارسی فحشهای رکیک میدهد را میشنوم. در ایران هم چنین فحشهایی حالا دیگر خیلی کم شنیده می شود.

برمیگردم مردی که سنش  55 به بالا میخورد.  از اینکه توی این کشور اروپایی یه صدای ایرانی میشنوم خوشحالم و خوشحالتر از اینکه دیگران این فحشهای او را نمیشنوند. تصمیم میگیرم دور شوم اما میبینم چند تا اسکناس یورو از جیب پشت شلوارش داره می افته.

میرم جلو و با احتیاط میگم: سلام، پولاتون نیفته! چپ چپ نگاه تندی میکنه و متوجه میشه میگه مرسی! شمام ایرانی هستی؟ میگویم بله و ..

- - - - -

چند دقیقه ای است که با هم در کافه ای که میز و صندلی هایش را در پیاده رو بازار چیده است گپ می زنیم. او قهوه سفارش داده و من چایی! اسمش فریدون است از حوالی سال 60 از کشور خارج شده. موهایش روشن و چشمهایش آبی است. اگر فارسی جلو فروشگاه حرف نمی زد عمرا متوجه نمی شدم ایرانی است. بالاخره کنجکاوی ام نمیگذارد و می پرسم جلو فروشگاه مثل اینکه از چیزی ناراحت بودید. ابتدا با بی اهمتی و پس از کمی شرح ماجرا دوباره داغ می کند. می گوید (ابتدا باز با فحش رکیک خواهر ...) به من میگه مگه ماه رمضون نیست چرا روزه می خوری؟ مرتیکه از مملکت خودم اومدم اینجا که کمیته چی ها گیر ندن بم حالا توی اجنبی اومدی از من بازخواست میکنی.

 از لفظ کمیته چی متوجه میشوم خیلی وقت است ایران نیامده و خبر درستی هم ندارد. از مسائل و سوابق گذشته اش پرس و جو نمیکنم  که مثلا چرا زمان جنگ از کشور زده بیرون و یا اینکه کمیته به چیش گیر داده بوده. هرچند برایم جای سوالهای زیادی است. مشکلات این جور آدمها توی فرنگ پیچیده است و کار من نیست که وارد شوم، بحث کنم و چون و چرا.  ولی حس میکنم بعنوان یک ایرانی دوست داره گپی کوتاه داشته باشه.

فریدون بعد از انقلاب اومده این کشور و سالها توی اردوگاه پناهندگان منتظر شده تا بالاخره اقامت گرفته. دیگه هم برنگشته ایران. امروز هم اتفاقی توماس که ظاهرا از همسایه های محله است که تازه آنجا ساکن شده اونو در حال ساندویچ خوردن دیده. چون فریدون قبلا بهش گفته مسلمانم حالا هم ماه رمضان است کنجکاو شده و پرسیده چرا روزه می خورد!


خنده ام میگیرد اما فریدون عصبانی است و میترسم عصبانی تر شود. کمی که آرام میگیرد  میگم خب بابا اولا این یارو توماس که میگی یه سوال کرده چرا ناراحت می شی بگو والله من مثلا مریضم یا مسافرم یا یه چیز دیگه و در این شرایط از نظر دینم اجازه دارم روزه بخورم. ضمنا این فحشهایی که دادی اگر هم بشنوه اولا که فارسیه نمیفهمه دوما تواین مملکت این جور فحشها را هم برایش معنی کنی شاید بی اهمیت باشه. تازه پررو هم که باشه میگه بر فرض که خواهرم فلان کاره است، هر کار میکنه بتوچه!  پروانه کار و بهداشت داره!! مالیاتشم میده به دولت! تو رو سنه نه!

آروم شده. خنده اش میگیرد. میگه راست میگی بابا. امروز از صبح اصلا حالم خوش نبود. اینام دیونه ان. سر صبح سوال اعتقادی میکنن اونم از ما!. به ساعتم نگاه میکنم و خریدی که دارم. وقت جدا شدن است هر کار میکنم حس و مرام ایرونیش نمیذاره من حساب کنم. تشکر میکنم و خداحافظی. شوخی میکنم و میگم: فریدون خان راستی دیگه کمیته ممیته خیلی قدیمی شده اومدی ایران سراغشو نگیری ها ممکنه بیشتر گیر بهت بدن . نگاهم میکند و می گوید کرتیم!