در شهر چه خبر؟
جمعه ٢۱ آبان ۱۳۸٩
سرعت زشت! ... نظرات() 

 

 در بزرگراه همت رانندگی میکنم.  خیلی شلوغ است  اما سرعت ماشینها کم نیست.  تمام باندها پراست از اتومبیلهایی که با فاصله حدود چند متری اما با سرعتی بالای 80 -90 در حال حرکتند.

نگاهم به آینه نیست به جلو است.  اما یک لحظه شبح پرسرعتی را که به من نزدیک میشود در آینه حس میکنم.  تا میخواهم از آینه ببینم اتومبلی سیاه رنگ مثل شهاب از سمت راست من میگذرد، جلویم میپیچد و از سمت چپ ماشین بعدی عبور میکند.  خیلی خطرناک بود. هنوز فرصت فکر کردن پیدا نکرده ام که اتومبیل بعدی به همین شکل و سومی نیز.

واقعا ناراحت شده ام چون یک لحظه اشتباه هر یک از راننده های اکسی تند رو و یا  هول شدن و دستپاچگی راننده های ماشینهای دیگر تصادف مرگ آوری را باعث میشد. ماشین اولی را که هنوز توی شلوغی با نگاهم تعقیب میکنم در ادامه زیگزاگهای خود به باند سمت راست بزرگراه میآید. دست برقضا ماشین پلیس کنار این باند پارک کرده و افسر راهنمایی رانندگی بیرون ایستاده است که اولین ماشین با غرشی برق آسا از کنار آن میگذرد. پلیس دست بلند می کند و ایست میدهد. ماشین سیاه رنگ هم که پلیس را دیده بر سرعتش می افزاید و سعی میکند توی شلوغی فاصله بگیرد و گم شود. دو سه ماشین دیگر اکسی هم اوضاع را شلوغ تر کرده اند.  هم من هم ناخواسته  ماجرا را دنبال کنم. 

سر یک خروجی از دور توی شلوغی ماشینهای داخل بزرگراه حس میکنم یکی از ماشینهای اکسی  از بزرگراه خارج می شود.  ماشین پلیس ظاهرا او را نمیبیند و کمی جلو می رود چون ماشین تند رو را گم کرده بنظرم شانسی  دوباره برگردد و او هم از بزرگراه خارج می شود. من که عقب ترم و فاصله زیادی دارم می توانم کنترل کنم و من هم از بزرگراه وارد خیابان میشوم البته مقصد اصلی و اولیه من هم همین خیابان بوده است. بمحض اینکه وارد می شوم متوجه میشوم خیابان بعلت ترافیک سنگین قفل است. ماشین پلیس هفت-هشت ماشین از من جلو تر است و متوقف شده توی ترافیک. آژیر و بوق هم فایده نداره. ماشینها قفل هستند و از چیزی هم خبر ندارند. من هم کمی سرد شده ام و توی حال خودم هستم. یک لحظه میبینم افسر راهنمایی از ماشین پیاده می شود و همکار راننده اش توی ماشین نشسته است.  افسر شروع به دویدن لابلای ماشینها میکند.

برایم جالب است. افسر راهنمایی موضوع را جدی گرفته و سعی میکند بهر شکل موضوع را تعقیب کند. نوع ترافیک این خیابان را میشناسم و شاید هم اتفاقی  باندی که من حرکت میکنم سریعتر حرکت میکند و از ماشین پلیس هم رد می شوم. حدود یک ربع طول میکشد تقریبا آخر خیابان و نزدیک میدان رسیده ام. توی حال خودم هستم که یه دفعه میبینم افسر زبل پلیس بغل دست ماشین سیاه رنگ نشسته و من ناخودآگاه او را که میبینم انگار تیم محبوبم پیروز شده دست بلند میکنم و دست میزنم. افسر پلیس اتفاقی من را میبیند. اشاره میکند بروم پیشش. دور و برم را نگاه میکنم شاید با شخص دیگری باشد ولی نه، با دست اشاره میکنم که منظورت من هستم بدون اینکه از ماشین پیاده شود اشاره میکند که پیشش بروم. فکرهای مختلف  میزنه به سرم : نکنه منم تند می رفتم که آنها را تعقیب کنم فکر کرده منم با اونام ، نکنه مشکلی داشتم یا کمر بند نبستم و همینطور نگرانم. ولی ماشین را کنار میکشم و میروم سراغ جناب سروان. نزدیک که میرسم جناب سروان میگه این ماشین همونی نیست که توی اتوبان ویراژ میداد؟ من که دل پری دارم همینطور که سرم را پایین میآورم داخل ماشین را نگاه میکنم ناخودآگاه و با هیجان میگم آره جناب سروان خود خودشه. سرمو که پایین میآرم داخل ماشین رو میبینم، کنسول ماشین، مونیتورهای مختلف، ضبط و پخش جدید و آخرین سیستم، ماشین با حال و یک یکیه.  ب ام و یا بنزش بماند.

راننده توی حرف من میگه آقا این کارا چیه زشته. نگاهی هم به راننده جوان می اندازم و تکرار میکنم خود خودشه جناب سروان و توضیح میدهم که از کجا دیدمش و چه میکرد که حس میکنم راننده یکی از هنرپیشه های نسبتا معروف سریالهای اخیر است که امسال پخش شده.  ناخودآگاه خطاب به وی میگم جناب هنرپیشه هستی که هستی.  بازیتم خیلی خوبه و منم دوست دارم ولی این بازی دیگه ایه. جوانک رنگش سفید شده و خیلی لاغر و شکننده بنظر میاد.  توی چشای رنگی و قشنگش که نگاه میکنم این شکستگی رو بیشتر حس میکنم.  ولی دست من نیست که ببخشم یا نبخشم. حالت تاسف خاصی از اتفاقی که افتاده حس میکنم.

هنرپیشه جوان، ظریف و خوش چهره همینطور تکرار میکنه آقا اینکارا چیه ، زشته!

 و من دور میشوم. به زشتی فکر میکنم در بزرگراه یا اینجا؟ کدامیک؟