در شهر چه خبر؟
جمعه ۸ بهمن ۱۳۸٩
برف و بستنی! ... نظرات() 

بعد از مدتها بالاخره از دیشب تا حالا برف سنگینی باریده و حالا سر صبح جون میده بری بیرون و روی برفا قدم بزنی. معلومه که با این برف کارو کاسبی و درس و مشقم تعطیله. فکر میکنم بد نیست توی این برف نون سنگک داغ با پنیر تبریزی تازه بگیری و صبحانه رو نوش کنی.

میام بیرون و خیابونو میرم بسمت بالا که سربالایی تندی هم هست. پاهام تا نزدیک زانو توی برف فرو میره و چه لذتبخش است. با اینکه صبح خیلی زوده ولی خیلیها برا برف بازی زدن بیرون. پیر و جووون و بچه و بزرگ.

بعضیها هم با ماشینهای شاسی بلندشون، که خودشون و ماشیناشونو توی شرایط سخت تست کنن.

  آخر خیابون سربالایی میرسم به نونوایی. نون سنگک می خرم و میرم سراغ سوپری که انگار تازه اومده داره وسائلشو می چینه و جابجا میکنه. صبر میکنم که کاراشو بکنه. پسر تپل مپل 7 -8 ساله ای یهو وارد میشه. توی این هوای سرد فقط تی شرت تنشه. اما بیخیاله. لپاش از تپلی و سرما گل انداخته. با صدای بلند میگه: آقا مجید بستنی داری! آقا مجید که با عجله و توی سرما داره کاراشو می کنه جا می خوره. میگه  بستنی؟ اما پسرک خودش یخچالو پیدا کرده و بزور درشو که یخزده باز میکنه و یه بستنی چوبی بزرگ برمیداره. همینطور که پولو جلوی مجید آقا میذاره بستنی رو باز میکنه و گاز میزنه و میره بیرون

آقا مجید همینطور توی بهت و حیرت مونده.  و مثل اینکه حالا چند برابر احساس یخ زدگی میکنه. بهش میگم اینه دیگه شاید نذر داره بنده خدا!