بعد از انتخابات

ü      صحنه -1: غروب شنبه 23 خرداد 88

ü      مخازن زباله شهرداری در آتش می سوزند. ظاهرا مثل گوسفند و مرغ  می ماند: در عروسی و عزا حسابش را می رسند.

o       البته در این میان فروشنده مخازن به شهرداری شاید سود کند. اما پولش از جیب ملت میرود.

ü      چهار راه  شلوغ است و ماشینها بوق زنان در هم می پیچند.

ü      مامورین راهنمائی و رانندگی سر چهار راه را رها کرده و کنار خیابان دور هم جمع شده اند.

ü      مردم در صفهای  طویل و لابلای هم کنار خیابان منتظر وسیله نقلیه اند.

ü      من هم لابلای آنها می ایستم و منتظر می مانم.

ü      بعضیها را که می بینم انگار همینطوری ایستاده اند یا نشسته.  منتظر تاکسی نیستند.

o       حرفهایی که می شنوم حکایت از جو ملتهبی دارد.

o       ناخودآگاه حواسم را جمع می کنم که در اینجور دعوای سبز و قرمز مشکلی برای من پیش نیاید.

o       ظاهرا همه سبزند اما نمی شود اطمینان کرد. این سبز هایی که امروز می بینم با سبزهای دو سه روز پیش از زمین تا آسمان فرق دارند.  

o       نمیدانم چرا امروز عده ای به همه کار دارند می خواهند دیگران با آنها همدردی کنند.

o       کنجکاوی میکنند  نظر دیگران را بدانند وآنوقت اگر کمی هم حق را به آنان ندهی پرخاش می کنند

ü      آنقدر جمعیت زیاد است که هر ماشینی می آید بلافاصله پر می شود.

o       با یک محاسبه ساده فکر می کنم دست کم باید یک ساعت منتظر بمانم.

ü      اما این اولین بار نیست که اینطور مشکل تاکسی ژیدا کردن دارم

ü      بالاخره یک ماشین ون می رسد. خیلی راحت کرایه را گرانتر می گوید. ملت با هل و هول سوار می شوند و من هم

ü      حرف و حدیثها ادامه دارد:

o       دختر خانمی با عینک و مانتو شلوار مد روز:

§         24 میلیون مال موسوی است و 13 تا مال احمدی

o       مردی بین 30 تا 40 سال:

§         من از هر کس می پرسم می گوید به موسوی حالا این احمدی از کجا آمد

o       جوان دیگری:

§         اصلا اشتباه کردیم که رای دادیم

o       خانم با مانتویی معمولی در صندلی بغل راننده است:

§         درو غگویی چقدر.

§          موسوی زندانی شده

§         موتور های سربازها را آتش زدند

§         سرباز ها مثل اینکه خارجی بودند چون بهشان می گویم چرا جلوی مردم را می گیرید مگر شما ایرانی نیستید؟ میگویند نه!

ü      چون خسته برای استراحت به خانه می روم. کاملا مواظبم که در این جو ملتهب و احساسی درگیری بیخودی برای خودم درست نکنم.

ü      حتی از موسوی هم طرفداری نکنم. چون حس ششم می گوید اینها از موسوی هم عبور میکنند.

ü      تا آخر روز رای گیری از اینکه چقدر مردم با کلاسی داریم و چقدر دموکراسی و جامعه مدنی را رعایت می کنیم داشتم شاخ در می آوردم:

o       من هیچ نزاعی بین طرفدارهای مختلف ندیدم. خود نامزد ها بیشتر با هم مشاجره می کردند تا مردم.

o       مردم مثل اعضای یک خانواده همدیگر را مراعات می کردند.

o       فکر می کنم در دنیا بی نظیر بودیم.

ü      اما ظاهرا مردم را چشم زخم زدند:

o        درست روز بعد از انتخابات عده ای آرامش و امنیت مردم را بهم ریختند.

ü      واقعا اگر طرفدار موسوی هستند با این کارها آبروی او را هم می برند

ü      خب حالا دیگر بسلامت به مقصدم رسیده ام. پیاده می شوم. ون مسافر کش براهش ادامه می دهد.

ü      مرد راننده در حالیکه کرایه بیشتر را گرفته و آهنگ گل پری جون گذاشته به رانندگی ادامه می دهد. حالا دیگر غروب تمام شده و شب است.

ü      اتفاقا خانمی هم که بغل راننده نشسته بود همانجا پیاده می شود.

o       مانتویی بود اما پیاده که می شود چادری مشکی  را در می آورد و سرش می کند و با عجله راه می افتد. ظاهر و تیپش کاملا عوض شده است!

ü      توی پارک محل مرد جوان قوی هیکلی دوستش را نیز روی وزنه های ورزشی پارک گذاشته و همه را باهم بلند میکند.

ü      توی شلوغی پارک کسی به این کارش توجهی نمیکند.

ü       

ü      .....

o        

ü     

/ 4 نظر / 10 بازدید
زینب سادات

مرد راننده در حالیکه کرایه بیشتر را گرفته و آهنگ گل پری جون گذاشته به رانندگی ادامه می دهد. حالا دیگر غروب تمام شده و شب است -------------------------------------- سلام خیلی عالی نوشتین لذت بردم انگار داشتم کتاب میخوندم خیلی زیاد بود یادم نیست از کجاهاش بیشتر خوشم اومد ولی این قسمت که کپی کردم نقطه ی عطفش بود برای من!چون باهاش لبخند زدم و غصه ی پنهان و آشکار مشهود در متن رو از یاد برم !"اهنگ گل پری جون " چه روزها و شبهای بدی بعد از اون تشویش ها بعد از اون مناظره ها بعد از اون ارقام و آمار که انسان تا سر حد جنون میرسید از تایید و تکذیب هر روز و هر ساعت شان باور کنید در این چند روز این اولین باری ست که احساس خوبی دارم یه گزارش بی طرفانه موید باشید

زینب سادات

راستی در مورد رای های جناب خاتمی هم باید بگم من هم مدام دارم به همین فکر میکنم اینکه چرا اون روزها خبری از فریادهای "تقلب تقلب "نبود؟ چرا آقای موسوی سر و صدا ها رو نمیخوابونه؟ چرا اجازه میده این جوونها به خودشون و اموال مردم آسیب وارد کنن آیا واقعا میشه با قصد قربت این همه ساکت موند؟!!! آیا بوی نفسانیت به مشام نمیرسه؟

عسل

لطفا تمامش کنید جوانهای ما پرپر شدند[اضطراب]

عسل

کی تمام میشود